یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک پدری بود که که بچه داشت که تو زندون به سر می برد
(دلیلش رو نپرسید که چرا زندون بود چون من هم نمی دونم )
زمان ، زمان کشت و کار بود و پدر می خواست کشت کنه ولی تنهایی نمی تونست پس نامه ای برای پسرش که در زندون به سر می برد نوشت :
که من حالا تنهام و نمی تونم به تنهایی زمین را برای کشت شخم بزنم اگه اون کار رو انجام نمی دادی ؟! حالا زندان نبودی و .... (ادامه رو خودتون می دونید )
پسر برای دادن جواب نامه این چنین برای پدرش نوشت :
سلام بابا
این زمین رو شخم نزن چون من توش اسلحه و مهمات گذاشتم و ...
و برای پدرش فرستاد قبل از رسیدن به دست پدر بایستی در زندان این نامه چک شود و در صورت داشتن اطلاعات مخفی پیگیری شود
پس پلیس با خواندن این نامه و پیبردن به این قضیه به زمین پدر رفت و تمام زمین را سوراخ سوراخ کرد تا به سلاح و مهمات دست پیدا کنند
انها تمام زمین را حفر کردند ولی اثری از اسلحه نبود که نبود !
پسر بار دیگر نامه ای برای پدرش نوشت که من زمین را شخم زدم حالا هرچی میخوای توش بکار
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
